آقا محمد سجادآقا محمد سجاد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

قهرمان شکست ناپذير...

من محمدسجاد مکرمی هستم... یک قهرمان شکست ناپذیر...

اتوبوس سواري

سلام به همگي 19٤ امروز براي اولين بار مامانم با اتوبوس من رو برد دانشگاه!!!!!!! هوراااااااااااا خيلي خوب بود. هوا هم خيلي گرم نبود، باد مي خورد به صورتم و منم واسه ي همه مردم دَدَدَدَ اوووووووووووو مي گفتم.... خيلي خوش گذشت. خوش حالم که مامانم من رو لوس بار نمياره اين يعني من دارم بزرگ مي شم.... من 204 روزه شدم  امروز بازم هورااااااااااا ماماني بيا بغلم که انقدر شجاعي ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلاااااااااااام من امروز ديگه با خودم گفتم حوصله ي رانندگي ندارم دلم ميخاد با اتوبوس برم دانشگاه...... و اين شد که آغوشي رو بستم و پسري رو گذاشتم توشو برو که رفتييييييييييييم.....
26 شهريور 1391

کوه نوردی می کنم، پس هستم!

سلام به همگی 186 کوه آدم رو قوی می کنه. کوه آدم رو محکم و پر استقامت می کنه. طبیعت کوه آدم رو تازه می کنه و با طراوت. نشاط آوره کوه رفتن. منکه خیلی دوست دارم وقتی با بابا و مامانم میریم کوه. انقدر آب و هوای تمیز کوه روی من تاثیر میذاره که تا شب یک عالمه پیفو می کنم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من تا حالا 2 بار رفتم کوه. از الان دارم ورزشکار بار میارن منو بابا و مامانم. ...
11 شهريور 1391

می شناسم...

سلام به همگی 185 صدای بابایم را می شناسم. صدای مامانم را می شناسم. اسم م را که صدا می زنند کاملا می شناسم. ناسلامتی بیش از یک سال و چند ماه است که مرا به اسم صدا می زنند. اسم زیبای « محمدسجاد » ...
10 شهريور 1391

برنامه ي جديد

سلام به همگي 182 يک کار به کارهاي مامانم اضافه شده: بايد براي من مرغانه (يعني همون صبحانه ) فرنيِ آرد برنج بپزونه تا من بخورم... به مامانم ميگم: فرني بده .... من بخورم... چاق بشم چلّه بشم ... بعد بيا تو منو بخور ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 6 ماه گذشت از ورود آقا محمدسجاد به دنيا. الحمدُ لله. واقعا شکر خدا به خاطر لحظه به لحظه ي زندگي با محمدسجاد. ...
4 شهريور 1391

فيتيله پيچ در 181 روزگي...

سلام به همگي 181 عمه مرضيه ي محمدسجاد امروز آمد يک سر پيش ما. و محمدسجاد بسيار پسر گل و خندون و جيگر طلا. عمه مرضيه ي محمدسجاد عصر حدوداي 4 رفت از پيش ما. و محمد سجاد کم کم اون روي خودش رو نشون داد. نق.... نق.... آواز هاي کشيده ي بدون ريتم.... بغلش مي کنم. راه مي رم. ده دقيقه. يک ربع. نيم ساعت. اداي خوابالوده ها رو در مياره اما... لبخند مي زند. با خيال خنده اش خام مي شوم، مي گذارمش زمين. جيييييييغ... گريه... ناله... آواز بدون ريتم... دستانم از کار افتاده اند، توان بغل کردنش را ندارم، چه کنم آرام بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رويش به سمت آسمان است... دستانش به ...
1 شهريور 1391

برف چیه؟

سلام به همگی 33 هرچی نگاه می کنم داره یه چیزای سفیدی از آسمون می باره. که قراره از چند ماه دیگه منم بهش بگم: برف. اما! الان که هنوز نیومدم به عالم دنیا، به نظرم میاد که اینا یه چیزای دیگن: * توو آسمونا یه چیزایی هست شبیه بالشتک ابری، ملائک دارن اونا رو درست می کنن واسه همین بقیه هاش میریزه پایین. واسه اینم سرده چون سوزه آسمونه :) *درختا موقع پاییز که میشه واسه اینکه کثیفیها و گرد و غبار خودشون رو بتکونن، برگهاشون می ریزه. ابرا هم همین شکلین. واسه اینکه تمیز بشن، خودشون رو می تکونن تا نو بشن. واسه همینه به اونامی گن برگ، به اینام میگن برف. *بعضی از کسایی که خدا خلقشون کرده مثل مورچه ها و ... غذاهای سفید خیلی دوست دارن، خدا...
1 شهريور 1391

محمدسجاد در 5 روز مانده به 6 ماهگي!

سلام به همگي 175 مي شينم و شروع مي کنم به انجام کارهام. محمدسجاد رو ميگذارم روي زمينِ غلت زنيش، تا حسابي بازي کنه. سرم رو بالا ميارم و مي بينم، نيست! اولش دلهره مي گيرم! ميگم: خدايا يعني چي شد محمدسجاد؟! سرم رو ميچرخونم... چشمام رو مي گردونم اطراف خونه! يکهو مي بينم از زمين بازي ش اومده بيرون، رفته اووووووووووووووووه اون ور ديوار! گاهي هم زير پاي من! تمام مسير رو غلت زده. بلندميشم... ميرم بالاي سرش... ميخابه روي شکمش! دست و پاش رو هوا مي کنه و جيغ ذوقانه اي مي کشه که يعني مامان جون! حالا که ذوق مي کنم  بينمت، بغلم کن!! برِش مي گردونم به سمت خودم. چشماش برق مي زنه از خوشحالي. انگار فتحُ​الفتوح داشته! ...
28 مرداد 1391