آقا محمد سجادآقا محمد سجاد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

قهرمان شکست ناپذير...

من محمدسجاد مکرمی هستم... یک قهرمان شکست ناپذیر...

ب مثل بابا...

سلام به همگي 229 بابام آمد. بابام در باران آمد. باباي مهربانم آمد. خدا را شکر که من بابا دارم. خدا همه ي بابا ها را حفظ کند. خدا همه ما را متوجه باباي حقيقي مان بکند... ...
23 آبان 1391

جنگ سي و چند روزه

سلام به همگي 228 بعد از اينکه من اووووووووووون همه روز مريض شدم ... بعدش خوب شدم... يادتونه که!؟ ولي مامانم طفلي... سه روز کامل يه ويروسي اومده بود تو دلش و خيلي حالش بد بود منم توي اون سه روز هي مي خواستم برم بغلش تا حالش خوب شه!!! الان مامانم خوب شده، يني بهتر شده خدا رو شکر... بابا تو رو خدا بيا ديگه... ديگه هيشکي نمونده نمکه توي خونه ي ما مريض نشده باشه... توي اين سه چهار هفته اي که نبودي رسما روي هم رفته دو سه هفته يا من مريض بودم يا مامانم... ...
21 آبان 1391

يکي جلوي مامانم رو بگيره....

سلام به همگي 227   کمــــــــــــــــــــــــــــک.... مي خوام از دست مامانـــــــــــــــم فرار کنم.... واسه اينکه شبيه بابام بشم.... و با بابام شبيه هم بشيم... مي خواد موهام رو از ته بزنه... نــــــــــــــــــــــه   من ميخوام از اين خونه فرار کنـــــــــــــــم اما نمي تــــــــــــونم   مجبورم با مامانم وارد جنگ بشم...    اما خب زورم هم نمي رسه بهش...   مامان منو مجبور نکن که کاراي خطرناک انجام بدم و اگر شکست خوردم عمامه بذارم   يني من نمي دونم از دســـــــت مامانم چي کار کنم؟   آخرش مجبورم ميکنه برم رفيق دود و دَم بشــــــــم...
16 آبان 1391

غدير ... عاشورا

سلام به همگي 226 غدير که ميشه يادم به عاشورا ميفته.... آدم گاهي يک عهدي که ببنده و سرش نايسته، به ذهنش هم نمي رسه که چه عواقبي گريبانش رو خواهدگرفت... اگر عهد غدير شکسته نمي شد، امام حسين نيز به مقتل کشانده نمي شد. بين غدير و عاشورا فاصله از حرف است تا عمل. ...
15 آبان 1391

تَق...توق... گريه ...

سلام به همگي 225 واقعا انگار يک لحظه هم نمي شود بيشتر از 2 متر از وروجک قوي و شجاعم دور باشم! شايد دستانش هنوز جان و قدرت لازم را ندارند... که مدام سرش مي خورد اين طرف و آن طرف... بيشتر از اينکه ناراحت دردهاي سرش يا همان درد سرهايش باشم، نگران ترس هايي هستم که در او ايجاد مي شود.... انشالله اين مرحله هم به خوبي بگذرد... بعد از هر زمين خوردن و بغل کردن آرام برايش شعر مي خوانم و با او بازي مي کنم تا برايش طبيعي جلوه کند اين اتفاقات... پسر که نبايد نازنازي باشد محمدسجادم. نازنازي بودن براي خواهرت است... خواهر قشنگت. انشالله به موقع يک خواهر ناز و با ادا هم نصيبت شود.     &nb...
14 آبان 1391

عطسه ي ترسناک...

سلام به همگی٢٢٤ ینی زندگیه داریما... دیشب عطسه کردم، این پسر انقدر ترسید و گریه کرد که مجبور شدم برای تمام شدن قائله ١٠ بار دیگه عطسه های الکی بکنم ترسش بریزه... قربونش برم، همچين لب ورميچيد ديدني! مامانا لطفا مراقب عطسه هاي هولناک باشيد. ...
14 آبان 1391

عنبر نساء...

سلام به همگي 223 با مامانم تعطيلات رو رفتيم اصفهون نصف جهون... تبم خوب شده بود اما دچار حساسيت دارويي شده بودم و تمام بدنم ريخته بود بيرون... تازه اصفهان عروسي هم رفتيم با اون اوضاع! طفلک مامانم همه ش نق هاي بيش از حدّ​من رو تحمل مي کرد و من و بيشتر مود نوازش قرار مي داد... رفتيم خونه ي حاج خانوم، يکي از دوستاي مامانم... حاج خانوم هر شب دو بار برام عنبر نساء دود مي داد و مي ذاشت بالاي سرم... انقدر اين کار رو تکرار کرد تا من هم گوش دردم کامل خوب شد،​هم حساسيتم تمام شد. من خيلي حاج خانومِ​اصفهاني رو دوست دارم... خدا خودش و بچه هاش رو حفظشون بوکونِد. ...
13 آبان 1391