آقا محمد سجادآقا محمد سجاد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

قهرمان شکست ناپذير...

من محمدسجاد مکرمی هستم... یک قهرمان شکست ناپذیر...

کچل کچل کلاچه...

سلام به همگي 219 من الان داراي يک حاج بابا سعيد کچل هستم... واي دوست دارم بابا جونم زودي بياد که کف دستام رو بکشم روي کله ي کچله ش! کچل کچل کلاچه بابايم حاجي شده از وقتي رفته مکه دوستش دارم هزارتا فداش بشم هوارتا زودي بياد تا بشه دل تنگ ما ز غصه ...
6 آبان 1391

سرعت...

سلام به همگي 218 تصوير يک:  گلدون پر از گل برگ خشک قرمز داريم در گوشه ي سالن پذيرايي... تصوير دو:  ي ک پسر زبل داريم که هي پشت سرش رو نگاه ميکنه و هي سرعتش رو زياد مي کنه تا برسه به گلدون قرمزه ... تصوير سه:  يک عدد مادري که يک دستش به گلدونِ قرمزه و با دست ديگه ش داره پاي پسر رو مي کشه تا بيشتر از اين به خرابکاري هاش ادامه نده! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ يني زندگيِ​ما افتاده روي دور تند نوار... تصور کنيد چطوريِ حرکات و ريتم هاي فيلم و صدا!!!! ...
6 آبان 1391

زمين بازي...

سلام به همگي 217 دلم مي خواد، اين دو تا ميز عسلي رو بذارم يه گوشه... يه فرش 9 متري ديگه که توي انباري هست رو بيارم بندازم تو خونه... ديگه بشه يه فضايي واسه جولان دادن اين آقا گل پسر، قند عسل، کاکل به سر، اين تاج سر. من اين کار رو مي کنم! حالا مي بي نم خودم محمدسجاد، مدام يا روي زمينِ يخِ خونه ست... يا سرش رو داره گوم گوم مي کوبونه به ميزايي که ميره بينشون واسه تفريح!!!!   ...
6 آبان 1391

تاول...

سلام به همگي 213 در خوشحالی 4 دست و پا رفتن پسملي غوطه ور بودم که يهو صداي جيغش اومد صورتش رو برده بود نزديک دستگاه بخور گرم، و بخار داغش خورده بود به صورتش... جيـــــــــــــــــــــــــــــغ هايي مي کشيد که بنفش شده بود بردمش بيرون هوا خوري اما جيغش بند نمي يومد... ديگه يه عالمه قاب عکس ريختم اطرافش و شروع کرد به بازي بازي کردن و آروم شد... مي خنديد و من آرام از آرامش دوباره ي او. اما يک دفعه بعد از دو ساعت تمام تنم لرزيد... انگشت وسط دست راستش، به شدت تاول زده بود و پر از آب بود. خيلي حال بدي بود.... پسر صبورم. چقدر اين پسر متينه. شرمنده ش بودم به معناي واقعي کلمه. فوري با...
6 آبان 1391

مرور خاطراتي از جنس عرفه....

سلام به همگی ٢١٤ پسر عزيزم... پسر ارشدم... وقتي که به دنيا نيامده بودي هنوز، اين روز مهم را با يکديگر گذرانديم... مثل امروز که در عرفه وارد 9 ماهگي ات شدي. براي خودم و براي خودت و براي ديگران، مي گذارم آنچه را که ماه ها قبل در عرفه ي سال پيش نوشتيم:   http://bacheshia.niniweblog.com/post33.php   و  امروز... علاوه بر آنچه در آن دوران داشتي و الحمد لله به سلامت و به امانت به تو دادندش تا در اين دنيا ازشان بهره کامل را ببري... مي فهمي... متوجه مي شوي... دقتت بسيار عالي است... صفاتي داري که بسيار بارز است... مي نشيني.... 4دست و پا مي روي... با دستانت مي تواني بگي...
4 آبان 1391

4 عمل اصلي...

سلام به همگي 212 دو دست + دو پا که با هم به صورت هماهنگ در رفت و آمد باشند به نحوي که بدن را به سمت جلو پيش ببرند را عمل 4 دست و پا مي گويند... آقا محمدسجاد جوني ما هم به اين تعريف دست پيدا کرد... در تاريخ 1 آبان 1390/ مصادف با6 ذي حجه.(انتهاي 8 ماهگي) به به مبارک باشه. ــــــــــــــــــــــــــــــ خونه ي ماماني 2 بوديم که شروع کرد به 4دست و پا، منم به سرعت فيلم گرفتم و به باباش خبر دادم. باباي محمدسجاد انقدر خوشحال شد که حد نداره. کلي تبريک گفت!!!! انشالله تا برگرده پسرش کلي مرد شده واسه خودش. ...
2 آبان 1391

دومين امام رضاجون

سلام به همگي 211 ما از مشهد برگشتيــــــــــــــم با مامانم رفتيم زيـــــــ‌ر قبّه ي امام رضا جون،​ کلي با ملائکه بازي کردم. خيلي هم هوا سرد بود... اصلا نشد سحرها بريم حرم. فقط هم يک بار غروب حرم بوديم. همه ش ديگه فقط صبح و ظهر مي رفتيم. خيــــــــــــــلي خوش گذشت همه ش بغل دوستاي مامانم بودم و باهام بازي مي کردن. فقط حيف که باباجونم نبـــــــــــــــــــــود مامانم يه ذره ي خيلي زياد خسته شد اما در کل عالي بود ياد همه دوستام هم بودم ...
29 مهر 1391