آقا محمد سجادآقا محمد سجاد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

قهرمان شکست ناپذير...

من محمدسجاد مکرمی هستم... یک قهرمان شکست ناپذیر...

تعطیل ...

      با سلام خدمت خوانندگان محترمِ روشن و خاموش با بررسی های انجام شده مشخص گردید که این وبلاگ از آنچه برای خلق شده است دور شده و اهداف و غایاتش را گم کرده است، و با مقصد اولیه ی وجودی اش فاصله گرفته است... تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد . برای دریافت نوع پستهایی که با اهداف اولیه وبلاگ نوشته شده می توانید به پست های ابتدایی -حداقل تا قبل از زمان تولد- مراجعه نمایید. با تشکر. التماس دعا   ...
12 مرداد 1392

دندون آسیاب و نیش پایین

سر در آوردند بیرون بالاخره... دندان های 11-12 .... 13 و 14. همه چیزمان را اوردند جلوی چشممان... 13 و 14 هنوز در حال کندن لثه و کامل شدن هستند. واقعا که درد در آوردن دندان را بهتر است که یادمان نمی آید که چه سخت است و شیر افکن.
1 مرداد 1392

صندل و پاهای نیم وجبی!

همیشه خیال می کردم دختر ها هستند که صندل مامان هاشون رو توی خونه پاشون می کنن و مدام راه می رند و ذوق می کنند... اما حالا می بینم که پسر ها هم اینگونه اند! آن هم یک لنگ در پا! و کیف کردن های مدام...
1 مرداد 1392

خنده کنیم زار زار...

سلام 336 با بابا و محمدسجاد نشستیم توی اتاق محمدسجاد خان! بابا کتاب می خونن... من مشقام رو انجام میدم... محمدسجاد سر ویترینش نشسته و اسباب بازی هاش رو می ریزه و مدام حرف می زنه... و به صورت جانانه ای باد می ده! با صدای هر بادی، من و بابا کلی می خندیدیم. طولی نکشید که خنده هامون تبدیل به گریه شد! دیدیم تانکش رو داره می کشه روی زمین، اما تانک هی داره قهوه ای می شه! این ما بودیم و این فرشِ مزین به خروجی های محمدسجاد و این تانکی که به جاهای مختلف کشیده شده بود و این رفتن بابا برای آوردن یک شلنگ 10 متری برای شستشو و این کمر مامان که نصف شد از دست کار پسر!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
25 تير 1392

جای پیچ کجاست؟ توی گوش.

دستانش که خیلی کوچک هستند... انگشتانش خیلی بیشتر.  مدام انگشت سبابه ی خیلی کوچکش توی گوش راستش بود!! با تعجب بهش میگم: * مامان داری چی کار می کنی با گوشت؟ میگه: * دَ دو!  دَ دو! نزدیک تر می شم بهش... و پیچِ دو سانتی را از توی گوشش در میارم!
25 تير 1392

وابستگیِ آه آلود...

ینی وابستگی به پدر تا این حد؟؟؟؟!!!! امروز باباییش ازخونه رفت بیرون! ما هم رفته بودیم توی اتاق و قایم موشک بازی می کردیم که محمدسجاد متوجه رفتن آقای پدر نشه! وقتی اوضاع آروم شد، اومدیم بیرون. اما ... همه ش دنبال باباش می گشت. از این ور به اون ور. از این اتاق به اون اتاق. بعد هم رفت سمت در، نشست و شروع کرد به جیـــــــــــــــــــــــغ!!! به پهنای صورت اشک می ریخت! حتی گاهی سرش رو می زد به در و می گفت: دَ دَ ! بعد باهاش دوباره بازی کردم تا از سرش افتاد. ولی وقتی بازی رو تموم می کردم و می رفتم واسه استراحت، اونم حافظه ش به کار می افتاد و  می رفت سمت در و همه ی ماجرا رو تکرار می کرد!!!! سه چار دور این فرایند تکر...
13 تير 1392

بحران هندوانه!

سلام 333 عصر شده بود، بشقاب و چنگالش رو برداشته و دور خونه و دنبال من ميدوئه با جيغ و خواهش و فغان داد مي زنه: ايندونهههههههههههه ايندونههههههههههه واقعا نمي دونستم بايد چيکار کنم. از يه طرف دلم مي خواست از حرکاتش عکس و فيلم بگيرم. هر چي توضيح مي دادم متوجه نمي شد!! آخرش انقدر نقشه ريختم تا از سرش افتاد. يني خدا هيچ خونه اي رو بدون هندونه نذاره!!! خدا همه ي خونه ها را رافع نياز اهالي خونه هه قرار بده صلوات ...
9 تير 1392

فهم...

سلام 332 انگار خيلي بيشتر از آنچه که فکرش را مادر پدر ها بکنند اين بچه ها مي فهمند! حتي اگر فقط 1 سال و 4 ماهشان باشد! يکي از صفات حضرت زينب سلام الله عليها فهيمه ي غير مُفَهمه است. يعني فهميده اي که خودش مي فهميد. بدون معلمي! انگار حضرت زينب درونيِ بعضي از بچه ها خيلي بيدار و فعال است! کاش حجاب اين درونيجات ما نيز برداشته شود. زودِ زود. ...
6 تير 1392

ماه 16

سلام امروز تصادفا در ماهگرد 16 ُم زندگي من رفتيم دکتر. خدا رو شکر وزن اضافه داشتم که کم نداشتم. مامانم خيلي خوش حاله. اوضاع کلي م هم خوب بود و 25 تومن داديم و يک بيسکوييت مادر خورديم و اومديم خونه. قدم هم کلي بلند تر شده بود. مامان و بابا به دکتر گفتن که من حرف نمي زنم!!! دکترم هم تمام کلماتي که من گفتم رو شمرد و گفت براي ماه 16 همين 8-9 تا کلمه کافيه. ديگه هر چي گيردادن بود توي عالم، مامان و بابا به دکتر گفتن و دکتر هم همه ش رو رد کرد اينجا شد که من خيلي خوش حال شدم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ غرض از عدد ندادن براي قد و وزن اين بود که ماماناي گل که پست رو مي خونن به مقايسه ي خوب يا بد بودن قد و ...
4 تير 1392