آقا محمد سجادآقا محمد سجاد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

قهرمان شکست ناپذير...

من محمدسجاد مکرمی هستم... یک قهرمان شکست ناپذیر...

کاش آب بود...

سلام به همگي 178 نوشيدن آب، اولين آب زندگي ات... آن هم در 6 ماهگي. فداي لب هاي تشنه ي طفلِ جگر پاره ي امام حسين عليه السلام . پسرم! مگر تو چقدر آب خوردي و سيراب شدي؟! پسرم! مگر چند جرعه آب، پاسخي بود بر عطش بي حساب او؟! علي اصغر امام حسين مان کجا و تو کجا؟! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1. اشکمان در آمد سرِ نوشتن اين پست. 2. بعضي از پست ها روضه ي مکشوفند. 3. اين پست را وقتي نوشتيم که محمدسجاد در ماه 6 قبل از تولد سير مي کرد ديدنش ضرر ندارد: http://bacheshia.niniweblog.com/post42.php ...
1 شهريور 1391

روز اول محرم

سلام به همگی 39 نزدیکی منزل ما، خانه ای است که دهه اول محرم تمام کوچه شان را سقف می زندد و خیمه ای درست می کنند برای عزاداران. حدود 50 سال است که برپاست. مامانی ام می گوید این را. مثل روضه های قدیمی هاست. چای و نان قندی اش مدام به راه است و روضه خوان هر 20 دقیقه ای که دلمان را می برد به کربلا، جایش را با روضه خوانی دیگر عوض می کند. از 9 صبح شروع می شود تا اذان ظهر. مثل اینکه تمام کسانی که آنجا خادم امام حسین علیه السلام  هستند سیّد ند. با شال سبز. برای همین هم به هیأتشان می گویند: هیأت سیّدا . امروز روضه شان اشک من و مامانم را در آورد. یک چایی هم خوردیم و نون قندی روز اول محرممان را هم آوردیم. خدای مهربونم! مح...
1 شهريور 1391

دوست دیرینه من

سلام به همگی 40 اسم امام حسین، برایم نا آشنا نیست. انگار که قبل از اینکه بگویم «بلی» پای درس ایشان نشسته ام. انگار که آمدنم، وفای به عهدی است که با او بسته ام. الان که از درون مادرم صدای امام حسین را می شنوم، انگار که مرا می خواند. دلم نمی خواهد برای او فقط گریه کنم. عقلم می خواهد برایش خون بدهم، جان بدهم. آخر! امام حسین دوست دیرینه من است. دوستش دارم، به او مودّتی دارم از سنخ سوره مبارکه مریم سلام الله علیها خدایا از منِ کوچک قبول کن. این محبت را و این قرب را. مامان: به فال نیک می گیرم، قرین شدن این مطلب را با چهلمین نوشته محمد سجاد، قهرمان شکست ناپذیر ...
1 شهريور 1391

کربلا

سلام به همگی 41 می توانم خودم را جای تک تک دوستان و رفقایم در کربلا بگذارم... از 6 ماهه شان بگیر تاااا .... به قول مادرم: "در کربلا فقط یک چیز کم بود:                                                       یک خانم باردار!!!!" ام شب، شب عاشوراست.
1 شهريور 1391

امام سجاد من هستند ایشان...

سلام به همگی٤٢ حتی نگذاشتند امام سجّاد هم به صورت طبیعی به ندای عزرائیل لبیک بگوید! او را نیز شهید کردند با جامی از زهر! نمی توانستند ندایش را بشنوند...صدایش را گوش دهند.... و قدم های موثرش را ببینند!!! حتم دارم که او تنها دعا نمی خواند و مناجات نمی کرد. او خود کربلایی بود و عاشورایی در دل داشت. و هر که خون حسین در رگ هایش باشد سرانجامش همین خواهد شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پسرم! به نام بلندت افتخار می کنم. و به تو که می خواهی چُنین عَلَمی را بر دوش کشی. خدا پشت و پناهت؛‌محمدسجاد. ...
1 شهريور 1391

حضرت آب...

سلام به همگي 177 اولين آب نوشيدني، گواراي وجودت پسرم. دعا مي کنم که خدا و تمامي آنچه در يدِ​ اوست، ياري ام کنند تا طوري تربيت شوي تا از آب حقيقي بنوشي. و دستت از دستان حضرت آب جدا نشود. 1 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 .قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُ كُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ"   كلمه" غور" به معناى فرو رفتن آب در زمين است، و منظور از اين مصدر اسم فاعل- غائر- است، و كلمه" معين" به معناى آب جارى در روى زمين است. و معناى آيه اين است كه: مرا خبر دهيد اگر آب شما به زمين فرو رود، و روى زمين آبى نماند، چه كسى است كه در روى زمين برايتان آب جارى سازد؟ در اي...
1 شهريور 1391

ادب از که آموختي؟ از بي ادبان :)

سلام به همگي 176 يک شخصي هست که براي من و پسرم نظرات بي ادبانه و غير محترمانه ميگذاره. عزيزم... اين درست نيست با يک بچه ي معصوم اينطوري صحبت کنيد. بعدش هم، آدم ها عقايد مختلف دارند،​با هم مي تونند در مورد عقايدشون صحبت کنند. ناسزاگويي براي ناتوانانِ فهمي است. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مامان! من قول ميدم که خوب مطالعه کنم، خوب تحليل کنم و خوب با آدم ها ارتباط بگيرم و باهاشون حرف بزنم. همونکاري که پيامبر و امام هاي دوست داشتني ام انجام مي دادند. خدايا من را در اين راه ثابت قدم کن. Normal 0 false false false EN-US X-NONE ...
29 مرداد 1391

محمدسجاد در 5 روز مانده به 6 ماهگي!

سلام به همگي 175 مي شينم و شروع مي کنم به انجام کارهام. محمدسجاد رو ميگذارم روي زمينِ غلت زنيش، تا حسابي بازي کنه. سرم رو بالا ميارم و مي بينم، نيست! اولش دلهره مي گيرم! ميگم: خدايا يعني چي شد محمدسجاد؟! سرم رو ميچرخونم... چشمام رو مي گردونم اطراف خونه! يکهو مي بينم از زمين بازي ش اومده بيرون، رفته اووووووووووووووووه اون ور ديوار! گاهي هم زير پاي من! تمام مسير رو غلت زده. بلندميشم... ميرم بالاي سرش... ميخابه روي شکمش! دست و پاش رو هوا مي کنه و جيغ ذوقانه اي مي کشه که يعني مامان جون! حالا که ذوق مي کنم  بينمت، بغلم کن!! برِش مي گردونم به سمت خودم. چشماش برق مي زنه از خوشحالي. انگار فتحُ​الفتوح داشته! ...
28 مرداد 1391