دايي امين
سلام به همگي 117
هورااااا دايي محمدامينم از پيش خدا و پيامبر خوبش اومد.
دو هفته با بچه هاي دانشگاشون رفته بود خارج پيش خدا
.
انقدر عکساي قشنگي گرفته بود که آدم دلش مي خاست تو جيب دايي بود و باهاش ميرفت اونجا.
خعلي دلم واسه ش تنگيده بود خعلي.
من دايي مو خيلي دوست دارم.
من که کوچيک تر بودم وقتي که خواب بودم ميومد بالا سرم و با نگراني نگام مي کرد که من نفس مي کشم يا نه!
مي گفت: آدم مي ترسه، خيلي کوچولوئه.(منو مي گفتا
)
الانم رفته دانشگاه،باز تا بياد من کلي بزرگ شدم.
داييم به من ميگه: تربچه!
ميگه: سلام تربچه، چطوري تربچه...
داييم خيلي مهربونه.
خيلي دوستش دارم.
داييييي امين سلااااااااااااااااام
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



دايي امين
