سلام به همگی 30 جهارشنبه پنج شنبه بالاخره مامانم و بابام به قولی که دو ماه قبل بهم داده بودن عمل کردن... و سه تایی با هم رفتیم حرم خواهر امام رضا حونم، حضرت معصومه سلام الله علیها. جاتون خالی، خیلی چسبید، مامان من هم که شجاع، من رو چسبوند به ضریح و منم یک ماچ آبدار نثار حضرت کردم و بعدش دیگه چون داشتم خفه می شدم مامان نجاتم داد و با هم رفتیم صحن گردی. توی حرم حدودای ساعت 11 شب ، یک گروه پاکستانی داشتن واسه امام حسین جونم سینه می زدن منو مامانم و بابام هم وایستاده بودیم و سینه می زدیم. راستی من توی دوران جنینی ام، شهادت پسر امام رضا جونم رو هم درک کردم. خیلی دوستشون دارم این خاندان رو. امیدوارم خیلی خیلی خیل...