آقا محمد سجادآقا محمد سجاد، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

قهرمان شکست ناپذير...

من محمدسجاد مکرمی هستم... یک قهرمان شکست ناپذیر...

اضداد

زينب گريه مي کنه؛ محمدسجاد با اضطرار: بـــــله بلــــه اومدم! زينب داره بازي مي کنه؛ محمدسجاد با شتاب: شَتَلَق! يه کف گرگي توي صورت بانو! جمع  اضداد است اين پسر!  يعني نه بايد به آن لطف هايش و نه به اين زدن هايش به چشم غير از مهر و محبت نگاه کرد. ...
9 اسفند 1392

يا لطيف

خدايا ما را در برابر اين بچه ها لطيف کن. داد نزنيم سرشون. اخم نکنيم برِشون. سعي کنيم با خلاقيت باهاش کنار بيايم. حداقل عصبانيت خودمون رو کنترل کنيم و در مورد کاري که کردن باهاش برخورد کنيم. نه به خاطر خرابي اي که به بار آوردن. واقعا بچه 2 ساله هيچ پناهي جز پدر-مادرش نداره. با داد و تشر پناهگاهش رو ويران نکنيم. يا لطيف... ذره اي لطافت عطا کن. تا سرمايه هايمان به سرداران جان برکف آقا تبديل شوند و به هدر نروند. ...
28 بهمن 1392

لالايي هاي پسرونه

شب داشتم مي خوابوندمش، خيلي شيطنت مي کنه موقع خواب شبش... دراز کشيده سرم رو ميذارم کنارش بهش ميگم: ميشه دستام رو بگيري و برام لالايي بخوني؟ ميگه: بوشه. دستام رو ميگيره و مي خونه: لالايــــــي لالايـــــــــي ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدايا اين پسرو براي خودت ميخوامش.  
28 بهمن 1392

اولين شکستگي سر

طي يک اتفاق غير منتظره و عجيب! آقا محمدسجاد از يه ذره بلندي به صورت کج افتاد زمين، با اين تفاوت که ايندفعه سرش شکست و بخيه خورد. بماند داستان بخيه زدن که 5 تا بيمارستان رفتيم و هر کدوم ما رو حواله مي دادن به يه بيمارستان ديگه. 3 تاشون هم مخصوص کودک بودن!! حدود 1 ساعت و نيم 2 ساعت بعد از واقعه رفتيم بيمارستان کودکان مفيد و تا 12 شب هم کارمون طول کشيد. بيمارستان رو گذاشته بود روي سرش انقد با خواهرش بازي کرد بلند-بلند و خنديد! باباش که رفته بود نسخه رو بگيره وقتي از در لابي اومد تو بلند فرياد مي زد: بابا اومد! بابا اومد! موقع بخيه زدن اما از دماغ مان در آورد خنده ها رو. دعا کنيم براي همه بچه ها... آدم بايد هر ازگاهي همينجوري هم که...
21 بهمن 1392