اضداد
زينب گريه مي کنه؛ محمدسجاد با اضطرار: بـــــله بلــــه اومدم! زينب داره بازي مي کنه؛ محمدسجاد با شتاب: شَتَلَق! يه کف گرگي توي صورت بانو! جمع اضداد است اين پسر! يعني نه بايد به آن لطف هايش و نه به اين زدن هايش به چشم غير از مهر و محبت نگاه کرد. ...
2 سال گذشت... به همين سرعت!
امروز 2 ساله شد. اين هم عکس 2 روزگي!! ...
يا لطيف
خدايا ما را در برابر اين بچه ها لطيف کن. داد نزنيم سرشون. اخم نکنيم برِشون. سعي کنيم با خلاقيت باهاش کنار بيايم. حداقل عصبانيت خودمون رو کنترل کنيم و در مورد کاري که کردن باهاش برخورد کنيم. نه به خاطر خرابي اي که به بار آوردن. واقعا بچه 2 ساله هيچ پناهي جز پدر-مادرش نداره. با داد و تشر پناهگاهش رو ويران نکنيم. يا لطيف... ذره اي لطافت عطا کن. تا سرمايه هايمان به سرداران جان برکف آقا تبديل شوند و به هدر نروند. ...
لالايي هاي پسرونه
شب داشتم مي خوابوندمش، خيلي شيطنت مي کنه موقع خواب شبش... دراز کشيده سرم رو ميذارم کنارش بهش ميگم: ميشه دستام رو بگيري و برام لالايي بخوني؟ ميگه: بوشه. دستام رو ميگيره و مي خونه: لالايــــــي لالايـــــــــي ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدايا اين پسرو براي خودت ميخوامش.
...
داستان زندگي بچه هاي ما از همين زخم هاي يک سانتي، کوچک و عميق شروع مي شود... از همين قطره هاي خون... ، ، ، اگر کربلا را نداشتيم هيچ نداشتيم.
اولين شکستگي سر
طي يک اتفاق غير منتظره و عجيب! آقا محمدسجاد از يه ذره بلندي به صورت کج افتاد زمين، با اين تفاوت که ايندفعه سرش شکست و بخيه خورد. بماند داستان بخيه زدن که 5 تا بيمارستان رفتيم و هر کدوم ما رو حواله مي دادن به يه بيمارستان ديگه. 3 تاشون هم مخصوص کودک بودن!! حدود 1 ساعت و نيم 2 ساعت بعد از واقعه رفتيم بيمارستان کودکان مفيد و تا 12 شب هم کارمون طول کشيد. بيمارستان رو گذاشته بود روي سرش انقد با خواهرش بازي کرد بلند-بلند و خنديد! باباش که رفته بود نسخه رو بگيره وقتي از در لابي اومد تو بلند فرياد مي زد: بابا اومد! بابا اومد! موقع بخيه زدن اما از دماغ مان در آورد خنده ها رو. دعا کنيم براي همه بچه ها... آدم بايد هر ازگاهي همينجوري هم که...





